تبليغاتX
قاتل حرفه ای
 
دست نوشته های جناب ابلیس
 
   
دوباره اومدم

خیلی تعجب کردی نه؟؟؟

ولی خوب دوباره اومدم

من ابلیس قاتل حرفه ای یا هر اسم دیگه ای که تو روم میذاری ولی بیشتر تمایل دارم که تو بهم بگی دوست خوبم

خیلی سرم شلوغ بود

دلمشغولی های زیادی داشتم

میخواستم کاری کنم که نصیحت های بیمورد و مذخرف بزرگترها از یاد بره تا بتونم دوستای بیشتری برای خودم پیدا کنم

تا حالا که موفق شدم ولی این کار خیلی برای من زمان میبره

میدونی چیه؟

من تو چند تا مورد خیلی خوشحال میشم

اول این که من رو پرستش کنی اون وقت پاداشی بهتون میدم که حتی تو خواپ هم نمیدیدی

دوم این که دو تا عاشق رو از هم دور کنید

چرا وقتی کسی که نیازمنده بهش کمک میکنید؟؟؟؟ خوب بره کار کنه تا پول در بیاره

تمام این چیزها چند وقته ذهن وسیع و بزرگ من رو به خودش مشغول کرده

من که از تمام موجودات جهان بالا ترم و تمام زندگیم رو وقف این کردم که این رو ثابت کنم به جای این که یک گوشه لم بدم و از اطرافیانم بخوام که کارهامو بکنن این همه برای دوست پیدا کردن زحمت میکشم

اونوقت هنوز نصف مردم طرف من نیومدن

برای همینه که نمیرسم زیاد تو این وب بنویسم

باز هم نصیحتت میکنم دوست خوبم

حسادت کن که نامزدت با یه غریبه راجع به کارش حرف میزنه

دروغ بگو به همه که خودت رو نشون بدی چون این بهترین راه بزرگ بودن و مطرح بودنه

وقتی صحبت از نفع شخصیه چرا بهترین دوستت رو نفروشی؟؟؟

اون که برای تو تا حالا کاری نکرده

ولی تو تا حالا بیشتر از همه برای اون کار کردی

برو از کسی که بهت اطمینان داره کلی پول قرض کن و پولشو نده

نمیدونی چه کیفی میده وقتی مثل ذرت تو ماهیتابه بالا و پایین میپره که پولشو بدی

نماز و روزه و اینها هم که همش کشکه

اگه خدا به نماز خوندن تو احتیاج داشت که دیگه خدا نبود

البته اگر خدایی وجود داشته باشه

به خودت بیشتر از دیگران اهمیت بده

فخر بفروش

هتی دزدی هم خوب و خوشاینده

من باز هم باید برم تا به دوست شدن با مردم بپردازم

پس تا پیغام بعدیم از خودت مراقبت کن که بتونی بخونیش

 
 |    نوشته شده توسط ابلیس
 
   
دوباره اومدم

این چند وقته اینقدر سرگرم سر به راه کردن مردم بودم که حی وقت سر خاراندن نداشتم

نمیدونم که این چه رسمیه

حسین جنگید که نماز بر پا بشه و من رو ناراحت کرد ولی دوستامون اینقدر برای حسین عزاداری میکنن که نماز یادشون بره و من رو خوشحال میکنن

خیلی جالبه ها

با این که آرمان های حسین رو که یکی از بزرگترین مصیبت های من بود قبول ندارم ولی حسین با جنگی که کرد خیلی به من لطف کرد

با چند تا از دوستان آشنا شدم که خیلی کار ها رو بهم یاد دادند

مثلا به ظاهر واسه حسین عزا بگیرن ولی موهاشون رو سیخ سیخی کنن که دخترا بهشون شماره بدن و ازشون شماره بگیرن

واقعا اگر من انسان بودم چقدر از این کار استفاده میکردم ولی حیف که خیلی با ارزش تر و بهتر از انسانها هستم

چون انسانها خیانت میکنند ولی من نه

به هر حال باید زود بروم که هنوز خیلی ها هستند که باهاشون دوست نیستم و سعی کنم اونها رو به راه بیارم

سعی میکنم اینبار زود برگردم

 
 |    نوشته شده توسط ابلیس
 
   
 

درود

دوباره اومدم

اومدم تا داستانی رو که خیلی وقته ذهنم رو مشغول کرده براتون بگم

داستانی که اینبار از مسلمانان نیست

داستان من و ابراهیم

حتما میدونید که کدوم ابراهیم رو میگم؟

همون ابراهیمی که سر پسرش رو داشت میگذاشت روی سینه پسرش اسماعیل و همون ابراهیمی که زن و بچش رو ترک کرد و رفت

نمیدونم چی شد که این جریان رو دارم به شماها میگم

آخه دوست نداشتم همچین ننگی رو برای هیچ کس تعریف کنم

ولی چه کنم که...

خوب میریم سراغ ماجرا

ماجرایی که اصلش رو هیچ کجا ننوشتن

یعنی نقش اصلی من رو هیچ کجاش ننوشتن

من بودم که باعث شدم...

همه چیز از اونجا شروع شد که ابراهیم بعد از مدتها که زن و بچش را وسط بیابان ول کرده بود یک خواب میبینه

درسته که اون پیامدار خدا بود ولی پیامبر ها از دوستان قدیمی من در هشیاری و بیداری کامل دستور میگرفتند ولی اون توی خواب این رو دید

خلاصه عزمش رو جزم کرد و رفت به سمت بیابانی که زن و فرزندش را در آن رها کرده بود

تنها کسی که در موقع تنهایی آنها به آنها سر میزد خود من بودم

چون هیچ کس دوست نداشت از آن بیابان برهوت بگذرد

وقتی به بیابان رسید من هراسی را در قلب خویش یافتم

هراسی که هیچ گاه تا آن زمان آن را تجربه نکرده بودم

حتی در آن موقع که از بهشت رانده شدم نیز این هراس را تجربه نکرده بودم

چه کنیم که دیگر باید برای تغییر نظر ابراهیم به آن بیابان عزیمت کردم

کار دوستی مردم با خودم را به عهده نفس خودشان گذاشتم و با تمام دوستانم به سمت بیابان رفتم

وقتی فهمیدم ابراهیم میخواهد با اسماعیل چه کند از ناراحتی سر از پا نمیشناختم

آخر چه کسی فرزندش را قربانی میکند؟؟؟؟

او با اسماعیل که تا آن موقع سعی میکردم در دلش ترس بیندازم به سمت نزدیک ترین قربانگاه که تا آنجا فرسنگ ها فاصله داشت حرکت کردند

من نیز با لشگری بزرگ از دوستانم به دنبال آنها راه افتادم

در میان راه بسیار به ابراهیم سفارش کردم که آن کار ناشایست را نکند چون این از نظر خدا هم شایسته نیست

هزاران نفر دیگر را پیشنهاد دادم تا به جای اسماعیل قربانی شوند ولی ابراهیم به جای گوش سپردن به حرف من به سمت من سنگ پرتاب کرد و هر کدام از سنگ هایی که به سمت من پرتاب میکرد گویی کلوخی از آب بود که به آتش درونم نفوذ میکرد و سعی در خاموشی آن داشت

پس با ابراهیم تا سمت قربانگاه همراه شدم ولی او باز هم به حرف من گوش نکرد

پس به نزد اسماعیل رفتم و گفتم که صاف در چشمان پدرت بنگر تا او از کشتن تو منصرف شود

آخر مگر نبوت چقدر ارزش دارد که...

ولی میدانید اسماعیل چه کرد؟

به جای آنکه به حرف من گوش کند به پدرش گفت که: پدر چشمان مرا ببند تا برق چشمانم را نبینی که از کارت منصرف شوی

پس ابراهیم هم آن چشمان را بست و چاقوی خود را با سنگ تیز کرد و به سمت گلوی اسماعیل برد ولی میدانید چه شد؟

چاقو کار نکرد

چرا؟؟؟

نمیدانم

او هم دلیلش را نمیدانست پس دوباره چاقو را تیز کرد و دوباره...

درسته دوبارا چاقو کار نکرد

بار سوم... چهارم... پنجم...ولی چاقو کار نمیکرد پس ابراهیم از فرط عصبانیت چاقو را به سمت سنگی که با آن چاقو را تیز کرده بود پرتاب کرد و چاقو آنقدر تیز شده بود که با نوکش در سنگ فرو رفت و سنگ به آن بزرگی را به دو نیم تقسیم کرد...

و به ناگاه صدایی از عرش بلند شد و ناگهان گوش های من کر شد و فقط بزی را دیدم که از پشت سنگی به سمت ابراهیم آمد و سر خویش را روی جایگاه قربانی گذاشت و ابراهیم هم با اشک شوق آن بز را سر برید

من اول خوشحال شدم که ابراهیم به حرف من گوش کرده ولی متوجه شدم به حرف من گوش نکرده بلکه به حرف پروردگار گوش نموده و از این که اینقدر حرف مرا پسن انگاشت  بسیار ناراحت شدم.

 

پ.ن:من از اینکه نمیرسم آپدیت کنم متاسفم...

 

 
 |    نوشته شده توسط ابلیس
 
   
درود

بعد از ماه ها اومدم تا دوباره شاید برای خودم بتونم دوستی پیدا کنم

چه کنم که اینقدر انسانهای طالب دوستی با من در جهان زیاد هستند که فرصتی برای ارسال مطلب در یک تار نمای پارسی نداشتم

از تمام دوستان خودم که منتظر پیغامهایم ماندند تشکر میکنم

امروز میخواستم راجع به مهدی برای شما بگویم که حتی تا همین الان اسمش لرزه بر اندامم میندازد

چه کنم که او یکی دیگر از دشمنان بزرگ من است

ولی وقت تنگ است و باید از جایی که هستم هر چه زود تر رخت بر بندم و به سوی دوستی با افراد بیگانه ای بروم که هنوز نفسشان مورد تایید من نیست

باز هم شما را چند نصیحت کوتاه میکنم

۱-نماز نخوانید

۲-همیشه در هر موردی زود قضاوت کنید

و چند مورد دیگر که امشب آنها را کامل میکنم

 
 |    نوشته شده توسط ابلیس
 
   

هیچ وقت یادم نمیره تولد حسین رو

امام شیعیان

کسی که هنوز هم برای من مشکل سازه

کسی که سعی میکنه دوستان من رو ازم دور کنه و به دشمنانم اضافه کنه

هیچ وقت یادم نمیره یک روز آفتابی بود و من مشغول قدم زدن در یکی از خیابان ها بودم و سعی میکردم تا با کسی دوست شوم و به یارانم بیفزایم

ناگاه آسمان و زمین گلباران شد و دیدم تمام جنیان به طرف عربستان میدوند تا جشنی بر پا کنند

من هم حیران و سرگردان اطراف را نگاه میکردم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده

یکی از دوستانم به طرفم آمد و وقتی در چهره اش دقیق شدم آثار نگرانی و تشویش را در آن نظاره کردم

پرسیدم:

-چه اتفاقی افتاده که اینگونه نگران به نظر میرسی؟

پاسخ داد:

-یکی از بزرگ ترین دشمنان تو به این دنیا پا گذاشته

ناگهان صحرایی جلوی من ظاهر شد و من خود را در لشگری دیدم که همگی لباس سیاه پوشیده و در حال حمله به خیمه گاهی کوچک بودند که آب بر رویش بسته شده بود

تمام سپاه من مال های تیز رو داشتند و زره هایی پولادین پوشیده بودند

از اسبم پیاده شدم و به سمت خیمه گاه حرکت کردم و وقتی به آنجا رسیدم چشمانی را دیدم که بدنم را لرزاند

چشمانی که برقی الهی در آن وجود داشت ناگهان یک تیر به طرف آن چشم پرتاب شد و من را با خود به همان خیابانی که پیش از آن در آنجا حضور داشتم برد

پس به سمت عربستان رفتم و خواستم آن نوزاد را ببینم که فرشتگان خدا به من این اجازه را ندادند ولی برای یک لحظه از دور او را دیدم

چشمانش تمام بدن من را به لرزه انداخت و از همان روز فهمیدم این فرد برای من دردسر ساز است

 
 |    نوشته شده توسط ابلیس
 
   

من دوباره اومدم

برای کمک به گمراهیتون

برای رفاقت باهاتون

داشتم با دوستام درد دل میکردم که یکدفعه یاد این افتادم که برای چی از شما انسانها بدم میاد.

خب میگم

یک روز من طبق معمول داشتم تو بهشت قدم میزدم و خدا رو ستایش میکردم که یکدفعه متوجه شدم که تو هفت آسمان غوغا شده

از عزرائیل پرسیدم چی شده؟

گفت پروردگار میخواهند یک موجود جدید بیافرینند به نام انسان

گفتم:انسان؟ انسان دیگر چیست؟

گفت میگویند اشرف مخلوقات است و از همه،همه چیز را بهتر متوجه میشود ولی از گل ساخته شده

میگویند پروردگار قصد دارند از روح خودشان در او بدمند و ما باید به او سجده کنیم

چند نفر را فرستادند تا از زمین گل بیاورند

خیلی تعجب کردم و هنوز هم باور نمیکردم تا این که گل ها آماده شد و دستهایی از نور شروع به ساختن کردند

و انسان بوجود آمد...

روزی که قرار بود خداوند انسان را زنده کنند اصرافیل شیپور مخصوصش را سه بار نواخت و همه به اطاعت از آن به سمت جایگاه زنده کردن موجودات حرکت کردیم.

ناگاه صدایی از عرشش بلند شد که تا انسان زنده شد باید به آن سجده کنیم.

من از تعجب نمیدانستم چه بگویم.
(پیش خودمان بماند کمی به شما انسانها حسودیم شد و هنوز هم میشه.)

ناگهان بادی شدید از آسمان شروع به وزیدن کرد و همه از ترس زبانمان کار نمیکرد تا این که دوباره اصرافیل شیپورش را نواخت و انسانی کوچک به دنیا آمد و همه را با تعجب نگاه میکرد

من تا کنون چیزی بدان زیبایی ندیده بودم

حتی از حورالعین هم زیبا تر بود ولی تا بحال چیزی از این موضوع به کسی نگفته بودم

ناگهان همه دوستانم سجده کردند

من از کودکی به هیچ چیز جز پروردگار سجده نکرده بودم ولی اکنون میبایست به این موجود حقیر و کم ارزش سجده میکردم . به موجودی که حتی او را نمیشناختم.

برای همین سجده نکردم و به پروردگارم وفادار ماندم چون احتمالا میخواستند ما را امتحان کنند و ببینند چه کسانی به او وفادار نیستند و به این موجود حقیر سجده میکنند؟

پس از اتمام مراسم من فرا خوانده شدم و از همیشه خوشحال تر بودم

چون فکر میکردم که مقام من افزایش یافته ولی به ناگاه آتش درونم فروکش کرد و از ناراحتی نمیدانستم چه کنم

مرا به جایی میبردند که در آن آتشی سوزاننده تر از آتش درون من بود

صدایی از عرش آمد که فرمود:

برای چه به بنده منتخب من آدم سجده نکردی؟

نمیخواستم غرورم شکسته شود برای همین گفتم: چون او از من کم ارزش تر است . من از آتشم و او از گل است

خدا فرمود تو به درک رانده خواهی شد

نمیدانستم چه بگویم

به ناگاه و بدون منظور گفتم:

من شش هزاز سال عبادت تو را کرده ام

پس من را تا روز قیامت آزاد بگذار تا انسان ها را گمراه کنم

خداوند فرمود:

انسان گمراه نمیشود

گفتم:

من این کار را میکنم و مطمئن باشید بجز اندکی همه را از راه راست شما منحرف میکنم

برای همین بود که پروردگار من را از بهشت بیرون کرد

و از آن زمان نفرین من پشت سر انسان است و از او متنفرم

برای این که او بود که باعث اخراج من شد

 

 

 

 
 |    نوشته شده توسط ابلیس
 
   

بالاخره اولین پست این وبلاگ رو شروع کردم


این وبلاگ رو راه انداختم تا با همه دوست بشم وبلاگ قبلی من یک وب مذهبی بود


اینبار یک آدم خدا پرست در لباس شیطان ظاهر شد...


هیچ کس فکرشم نمیکنه که چگونه میاد


ولی از هر سوراخی وارد میشه


پس مراقبش باشید


چون اگر افسارش رو ول کنند حمله میکنه


از این به بعد ترس های دیگران رو با شما قسمت میکنم تا شما هم از اونها بهره ببرید


مراقب حمله های شبانه ام باشید


فقط یک راهنماییتون میکنم که بتونید با من دوست بشید


با خدا ارتباط نداشته باشید تا من به سراغتون بیام


من از نماز وحشت دارم پس اگر میخواهید من نترسم نماز نخونید


ولی با همه وحشتی که دارم موقع نماز هم سراغ شما میام


مواقع تنهایی...


بی خوابی...


حتی موقعی که صمیمی ترین دوستتون شما رو به خوردن مشروب دعوت میکنه


من همه جا هستم


پس با من دوست بشید تا بهتون آزاری نرسه


تا از پول بهرهمند بشید


تا هر کسی رو که خواستید به قتل برسونید


منتظر پیغامهای بعدی من باشید


 
 |    نوشته شده توسط ابلیس
 

pctfx3.3

Ghost Rider Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Linux Web Hosting

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور