درود
دوباره اومدم
اومدم تا داستانی رو که خیلی وقته ذهنم رو مشغول کرده براتون بگم
داستانی که اینبار از مسلمانان نیست
داستان من و ابراهیم
حتما میدونید که کدوم ابراهیم رو میگم؟
همون ابراهیمی که سر پسرش رو داشت میگذاشت روی سینه پسرش اسماعیل و همون ابراهیمی که زن و بچش رو ترک کرد و رفت
نمیدونم چی شد که این جریان رو دارم به شماها میگم
آخه دوست نداشتم همچین ننگی رو برای هیچ کس تعریف کنم
ولی چه کنم که...
خوب میریم سراغ ماجرا
ماجرایی که اصلش رو هیچ کجا ننوشتن
یعنی نقش اصلی من رو هیچ کجاش ننوشتن
من بودم که باعث شدم...
همه چیز از اونجا شروع شد که ابراهیم بعد از مدتها که زن و بچش را وسط بیابان ول کرده بود یک خواب میبینه
درسته که اون پیامدار خدا بود ولی پیامبر ها از دوستان قدیمی من در هشیاری و بیداری کامل دستور میگرفتند ولی اون توی خواب این رو دید
خلاصه عزمش رو جزم کرد و رفت به سمت بیابانی که زن و فرزندش را در آن رها کرده بود
تنها کسی که در موقع تنهایی آنها به آنها سر میزد خود من بودم
چون هیچ کس دوست نداشت از آن بیابان برهوت بگذرد
وقتی به بیابان رسید من هراسی را در قلب خویش یافتم
هراسی که هیچ گاه تا آن زمان آن را تجربه نکرده بودم
حتی در آن موقع که از بهشت رانده شدم نیز این هراس را تجربه نکرده بودم
چه کنیم که دیگر باید برای تغییر نظر ابراهیم به آن بیابان عزیمت کردم
کار دوستی مردم با خودم را به عهده نفس خودشان گذاشتم و با تمام دوستانم به سمت بیابان رفتم
وقتی فهمیدم ابراهیم میخواهد با اسماعیل چه کند از ناراحتی سر از پا نمیشناختم
آخر چه کسی فرزندش را قربانی میکند؟؟؟؟
او با اسماعیل که تا آن موقع سعی میکردم در دلش ترس بیندازم به سمت نزدیک ترین قربانگاه که تا آنجا فرسنگ ها فاصله داشت حرکت کردند
من نیز با لشگری بزرگ از دوستانم به دنبال آنها راه افتادم
در میان راه بسیار به ابراهیم سفارش کردم که آن کار ناشایست را نکند چون این از نظر خدا هم شایسته نیست
هزاران نفر دیگر را پیشنهاد دادم تا به جای اسماعیل قربانی شوند ولی ابراهیم به جای گوش سپردن به حرف من به سمت من سنگ پرتاب کرد و هر کدام از سنگ هایی که به سمت من پرتاب میکرد گویی کلوخی از آب بود که به آتش درونم نفوذ میکرد و سعی در خاموشی آن داشت
پس با ابراهیم تا سمت قربانگاه همراه شدم ولی او باز هم به حرف من گوش نکرد
پس به نزد اسماعیل رفتم و گفتم که صاف در چشمان پدرت بنگر تا او از کشتن تو منصرف شود
آخر مگر نبوت چقدر ارزش دارد که...
ولی میدانید اسماعیل چه کرد؟
به جای آنکه به حرف من گوش کند به پدرش گفت که: پدر چشمان مرا ببند تا برق چشمانم را نبینی که از کارت منصرف شوی
پس ابراهیم هم آن چشمان را بست و چاقوی خود را با سنگ تیز کرد و به سمت گلوی اسماعیل برد ولی میدانید چه شد؟
چاقو کار نکرد
چرا؟؟؟
نمیدانم
او هم دلیلش را نمیدانست پس دوباره چاقو را تیز کرد و دوباره...
درسته دوبارا چاقو کار نکرد
بار سوم... چهارم... پنجم...ولی چاقو کار نمیکرد پس ابراهیم از فرط عصبانیت چاقو را به سمت سنگی که با آن چاقو را تیز کرده بود پرتاب کرد و چاقو آنقدر تیز شده بود که با نوکش در سنگ فرو رفت و سنگ به آن بزرگی را به دو نیم تقسیم کرد...
و به ناگاه صدایی از عرش بلند شد و ناگهان گوش های من کر شد و فقط بزی را دیدم که از پشت سنگی به سمت ابراهیم آمد و سر خویش را روی جایگاه قربانی گذاشت و ابراهیم هم با اشک شوق آن بز را سر برید
من اول خوشحال شدم که ابراهیم به حرف من گوش کرده ولی متوجه شدم به حرف من گوش نکرده بلکه به حرف پروردگار گوش نموده و از این که اینقدر حرف مرا پسن انگاشت بسیار ناراحت شدم.
پ.ن:من از اینکه نمیرسم آپدیت کنم متاسفم...